داستان زندگی سعید و سارا گرچه تلخ است ولی این تلخی و دشواری، شیرینی نیز به همراه دارد. سارا، ۲١ سال داشت که ازدواج کرد. او پس از سپری شدن پنج سال از زندگی مشترکشان هم چنان زنی مقید و وظیفه شناس بود و امور زندگیش را به درستی اصلاح می کرد. او با این که کمبودهایی در زندگی خود داشت ولی هنوز صمیمیت و آرامش خاصی را به شوهرش هدیه می داد خصوصا بعد از تولد دخترش دینا که شیرینی زندگیشان دو چندان گشته بود. خانواده آنها مجموعه ای پر از مهر و محبت و احترام بود و همیشه در برخورد با مشکلات با یک تفکر صحیح به راه حلی منطقی می رسید. این احترام ادامه داشت تا روزی که سارا تصمیم گرفت برای خود شغلی دست و پا کند و با این کار ضمن کمک به خانواده درآمد ناچیز هم کسب نماید. او در این راه به دلیل آن که تحصیلات دانش گاهی نداشت نتوانست در یک ارگان دولتی کار پیدا کند ولی بعد از تلاش های زیاد موفق شد در یک دفتر ساختمانی استخدام شود. در این بین همسرش سعید نیز با کار رفتن او مخالف بود ولی به دلیل لجاجت ها و اسرارهای بیش از حد سارا، مجبور شد تا با او موافقت نماید. سارا از ساعت ۸ صبح تا ۴ بعد از ظهر در آن دفتر ساختمانی کار می کرد و دختر چهار ساله اش دینا را هم به مهد کودک می سپرد. او تجربه جدیدی را در زندگی آغاز کرده بود، تجربه ای که چندان هم صورت خوشی نداشت. چند ماهی از این ماجرا می گذشت تا این که کار رفتن سارا باعث بروز مشکلاتی شد. دینا پر شورترین اوقات زندگی خود را در مهد کودک سپری می کرد و پدرش سعید نیز، از داشتن یک کانون گرم خانواده محروم بود. سارا دیگر نمی توانست با عشق و علاقه ی قبلی آشپزی کند و بیشتر غذاهای آماده می خرید. او هم چون گذشته در خانواده اش حضور نداشت و هر بار که فرصت تفریح و میهمانی پیش می آمد با آن مخالفت می کرد. خلاصه آن که در این مدت دو سال سارا به هم ریخته بود، او در محل کارش با افراد زیادی نشست و برخواست داشت و ایده های تازه ای را تجربه کرد. تفکراتی که کم کم به حس استقلال طلبی و تغییر رفتار او منجر شد و آشیانه ی خانواده اش را ویران کرد. او دیگر کمتر به ارتباطات اخلاقی و ارزش های دینی بها می داد و بعضا در محیط کاری حریم خانوادگی را می شکست. در آخر، کار به لج و لجبازی کشید و میانه سعید و سارا شکرآب شد. یک روز سعید تصمیم گرفت که با سارا صحبت کند و از او بخواهد تا به این وضعیت پایان دهد ولی سارا به دلیل مقایسه زندگی خود با دیگران و تفاوت ایده های همسرش با دوستان کاری با عصبانیت جواب داد مگر تو نمی خواهی من مستقل شوم و در کارم پیشرفت کنم. سعید هم که دیگر تاب این ناراحتی ها را نداشت، تصمیم گرفت که مسئله را با برادر زنش رضا در میان گذارد. رضا فردی مطلع و دنیا دیده بود و با کمی تامل و تعقل در پی حل این مشکل برآمد. او در ابتدا با خواهرش صحبت کرد و به وی پیشنهاد داد تا شغلی خانگی برای خود انتخاب کند ولی سارا نپذیرفت بعد از او خواست تا محل کارش را تغییر داده و به عنوان مسئول ثبت نام یک مجموعه فرهنگی - آموزشی مشغول به کار شود. سارا در ابتدا با این پیشنهاد هم مخالفت کرد، ولی بالاخره به دلیل کسب درآمدی بیشتر با ساعت کاری کمتر این کار را قبول نمود. با شروع به کار سارا در این مجموعه فرهنگی خود او نیز در بعضی از کلاس های آن شرکت کرد با این تفاوت که این بار دینا را نیز به همراه خود می برد و بعد از فراقت از کار به انجام امور منزل می رسید. آری زندگی سعید و سارا بار دیگر شیرین شد تا در کنار هم روزهای خوشی را تجربه کنند.
در زندگی اهداف و آرمان هایی هست که انسان باید برای رسیدن به آن ها تلاش کند اما نه به هر قیمتی و نه به بهای از دست دادن همه ی چیزهای دیگر؛ پس آیا بعضی از کارها ارزش امتحان کردن را دارند؟!
سلام
مالینک کردنی به همدیگه قول دادیم که به هم
بیشترسربزنیم
مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
دنیاخیلی کوچک است که مامحبتهای خودرابرای لحظه
آخرنگه داریم
سلام ممنون که سر زدین و نظر دادین ببخشید این چند مدت نبودم چون سفر زیارتی امام حسین رو داشتم بازم ممنون موفق باشید بازم منتظرتون هستم @};-@};-
سلام ممنون که بهم سر زدین لطف کردین ایشالاه که هر جا هستید موفق باشید و مشکلاتتون حل بشه منم به شما دوست عزیز سر میزنم موفق باشید
