ازدواج - گل نرگس
بررسی مسائل ازدواج - مشکلات ازدواج - آمار طلاق - مدیر فرزانه شکاری


نیم ساعت دیگه کلاس تموم می شد. داشتم به این فکر می کردم که چقدر کار روی سرم ریخته. اول باید برم مغازه ی میوه فروشی و بهترین میوه ها رو انتخاب کنم. بعد هم بیام شیرینی فروشی و یه سری اونجا بزنم. تو همین حال و هوا بودم که دستی گرم رو روی شانه هایم احساس کردم. نفیسه دوستم بود. گفت: کجایی؟ کلاس تموم شد. نمی خوای بری خونه. گفتم: وا، کی کلاس تموم شد. نفیسه گفت: خسته نباشی. گفتم: ناراحت که نمی شی من امروز زودتر برم خونه آخه خیلی کار دارم. بازم نذاشت حرفم تموم بشه گفت: می دونم داره برای خواهرت خواستگار میاد. ناراحت نمی شم. بر، مبارکش باشه. از کلاس زدم بیرون. طبق سفارش عزیز جون اول به میوه فروشی رفتم بعد هم به شیرینی فروشی سر زدم و خیلی زود رفتم خونه. چون دستم پر بود با پا زدم به در ولی کسی در را باز نکرد، مجبور شدم میوه ها را پائین بذارم و با کلید در را باز کنم. با زحمت میوه ها و شیرینی ها رو به داخل خانه بردم ولی وقتی وارد حیات شدم صحنه ی بسیار جالبی را دیدم و شروع کردم به خندیدن. همه برگشتند و حاج و واج به من نگاه می کردند. مامانم بهم گفت: دیوونه شدی؟! گفتم: هر کی شماها رو این جوری ببینه دیوونه می شه. به پاچه شلوارتون یه نگاهی بندازید. مامان و خواهرم و برادرم هم بعد از مکثی کوتاه زدند زیر خنده. آخه یکی از پاچه های مامانم پائین و یکیش بالا رفته بود. برادرم هم مثل دخترا یه روسری بسته بود به سرش و حیاط را جارو می کرد. هم چنان که در حال خندیدن بودم میوه ها و شیرینی ها رو به آشپزخانه بردم، سپس برگشتم تا در تمیز کردن خانه به مادرم کمک کنم. پس از اتمام کار هر یک از اعضای خانواده مشغول انجام کارهای خودشون شدند و من هم به داخل اتاقم رفتم تا برای حضور مهمانان آماده بشم. روی تختم نشستم و به عکس خواهرم چشم دوختم. اون وقتی که بچه بودیم، تنها مشغله ی فکری مون عروسک بازی بود ولی حالا که بزرگ تر شدیم درس و ازدواج شده مسئله ای اصلی. به سمت کمد لباسام رفتم و لباس مناسبی پوشیدم ولی تا خواستم از اتاقم بیرون بیایم زنگ خانه به صدا دراومد، مهمانمان بودند. پدر داماد که با پدر من پسرخاله می شدن و داماد که نوه ی خاله بابام بود. هر چند ما رفت و آمد خانوادگی زیادی نداشتیم و بعد از سال ها هم دیگر را می دیدیم ولی پدرم خیلی خوشحال بود که خاله و پسرخاله اش را بعد از این همه سال دیده. در هر حال به مهمان ها خوش آمد گفتیم و آن ها را برای نشستن به داخل سالن پذیرایی راهنمایی کردیم. من هم به داخل آشپزخانه رفتم تا اطلاعات اولیه در مورد داماد را به گوش خواهرم برسانم. به محض ورود به آشپزخانه گفتم: وای پروانه جون این همون کسی که اگه بگی نه خیلی دیوونه ای. پروانه هم نگاهی به من انداخت و گفت: خودت دیوونه ای. حالا بگو ببینم که داماد چه شکلیه. گفتم: هیچی؛ خوشگل، خوش تیپ، خوش قیافه، باشخصیت، جنتلمن و ... هنوز حرفام تموم نشده بود که پروانه حرفامو قطع کرد و گفت: چیه؟ چه خبره؟ ندیده بودم از کسی این قدر تعریف کنی. گفتم: وقتی رفتی تو، خودت می فهمی. صحبت کردن در مورد پروانه و پارسا یک ساعتی طول کشید و بعد از آن بزرگترای مجلس خواهرم را صدا زدند تا برای شان چایی ببره. خواهرم هم با اجازه ی پدرم وارد مجلس شد و بعد به هم راه آقا داماد به داخل اتاقی رفتند تا صحبت های اولیه را انجام دهند. خلاصه بعد از چند ساعتی که پذیرای مهمانان خانه بودیم آن ها خداحافظی کردند و رفتند. ما هم پروانه رو دوره کردیم تا بفهمیم چه اتفاقی افتاده ولی خواهرم فقط گفت: همش من حرف می زدم و او ساکت بود و چیزی نمی گفت، گفتم: شاید او خجالتی بوده و نتونسته حرفی بزنه و تو نباید ناراحت بشی. روزها سپری شد و ما منتظر تلفن خانواده داماد ماندیم ولی تماسی گرفته نشد. در این بین خواستگاری دیگر نیز برای پروانه پیدا شد و بالاخره بعد از موافقت در مورد مهریه و آزمایش گاه و انتخاب سفره ی عقد و لباس عروس باهم ازدواج کردند. من هنوز فکرم پیش خانواده ی خاله ی بابام بود. دیگه پیداشون نشد حتی زنگ هم نزدند. یک ماهی از ازدواج خواهرم می گذشت که یک روز وقتی از دانش گاه به خونه اومدم، دیدم خونه خیلی تمیز شده مثل همون روزهایی که برای خواهرم خواستگار میومد. وقتی وارد اتاق شدم پروانه و مامان به سمتم اومدند و بهم خبری دادند که داشتم شوکه می شدم. امشب قرار بود برام خواستگار بیاید ولی داماد همان پارسا بود. خیلی ناراحت شدم و گفتم: من به کسی که به خواستگاری خواهرم اومده جواب مثبت نمی دم، همین الان بهشون زنگ بزنید و بگید جواب من منفیه. اما مادرم مثل همیشه با کمال خون سردی به من گفت که اصلا اون خواستگاری اشتباهی بوده و هدف پارسا تو بوده ای نه خواهرت و او هم برای این که خواهرت ناراحت نشه توی اتاق چیزی بهش نگفته. اون ها منتظر بودند که پروانه ازدواج کنه و دوباره پاپیش بذارند منتها این بار برای کسی که پارسا پانزده سال بهش دل بستگی داشته، وقتی این جمله رو شنیدم خیلی آروم تر شدم و انگار روی آتش درونم آبی ریخته بودند. دیگر چیزی نگفتم و اجازه دادم که این مهمانی سر بگیره. آخه حالا که عمیق تر به پارسا فکر می کنم می بینم که این همون کسیه که به دنبالش بودم. باور کردنی نبود ولی در عرض سه هفته همه چیز تمام شد و من به عقد پارسا درآمدم. ماه ها گذشت و خانواده ها تصمیم گرفتند که مراسم عروسی من و خواهرم را هم در یک روز برگزار کنند. آن روزها همه در تاب و تب عروسی بودند و من و پروانه هم در تکاپوی خرید جهیزیه، بالاخره بعد از این همه کش و قوس شب عروسی فرا رسید و من به خانه بخت رفتم. الان هم یک سالی است که با پارسا زیر یک سقف زندگی می کنم. از زندگی ام خیلی راضیم چون انتخابم درست بود.


یکشنبه 6 بهمن 1392 | 15:18 | ----- | نظرات (6)

درباره وبلاگ
من فرزانه شکاری فـارغ التـحصیل رشـته کشاورزی هستم شـاید تعـجـب کـنیـد و بپرسید که رشته کـشـاورزی چـه ربطـی به مسئله ازدواج دارد در ایـن رابطـه بـایـد بگـویـم کـه مـن همیشـه مشـتاق انجام کـاری سـودمـند برای مردم جامـعه بـوده ام و اینکه درحال حاضر یکی از مشـکلات جامعه ما همـیـن مسـئـله ازدواج اسـت امر بدیهی به نظر می رســد بـه هـمـین لـحاظ بنده بـا تیـب خـاطـر ایــن پـایگـاه را راه اندازی کردم تا با این کار کمک کوچک به جوانان کشور کرده باشم
منو وبلاگ
صفحات
لینک های ویژه
لینک های دوستان
-- لینک های مفید
-- لینک های تبادلی
-- آمار بازدید ها

18201
-- نظرات زیبای دوستان
مادر تنها کسیست که می توان دوستت دارم هایش را باور کرد،حتی اگر نگوید... ------------------------------------------- تو یه کـتاب خـوندم که مـهریه زیاد باعـث میشه کـه شـوهر احـساس کـنه بهـش تحمیل شده و همین کامشو طوری تلخ می کنه که نتونه از تـه دل بـه زن محبت کنه

فال حافظ


Google

در این وبلاگ
در کل اینترنت

داستان روزانه
.